عینکم

 

گاهی عینکم را به کناری می گذارم تا دنیای مواج اطراف را از ورای این پنجره های شیشه ای تماشا کنم؛

 هنگامی که دیگر هیچکس و هیچ چیزش شفاف و پر رنگ نمی ماند و مرزهای تعاریف رسوب کرده در نگاهم،به آرامی در اختلاط با هم ،به شکستن این اسارت وهم گون درونی می پردازند،رنگ می بازند و مرا فاتح حسی سرشار از رهایی و سبکی می گردانند ؛

 به راستی دنیا چه زیباتر به نظر می آید آن زمان که بتوان آدم ها را بهتر از این تصور کرد ...

 

                                                                       * یا حق*

/ 10 نظر / 20 بازدید
نسترن

گاهی به کناری باید بگذاریم عینک هایمان را...[گل]

نسترن

گفته بودید به آبی آسمان خیره شو،به رقص ابرهای آزاد ... راستش را بخاهید توی در آسمان یاد بزرگی اش می افتم یاد کوچکی ام یاد قلبش که از بی وفایی روزگار و ما گرفت قلندر عزیز ... [لبخند]

غزل

من و عینکم هم داستانی داریم.تقریبا 6 ماه هست که به دلایلی از عینک با وجود نیاز شدید استفاده نمیکنم. در این مدت زندگی هرچند سخت شده ولی از زاویه دید دیگه ای باید بگم بهتر هم شده دلیلش رو بهتون میگم: ندیدن ریز جزییات و کلی بینی. این واقعا برای من که همه چیز رو به صورت جزیی می دیدم و گاهی این جزیی بینی درد داره خیلی خوب بود. چون دیگه چیزهای جزیی و بی اهمیت اذیتم نمیکنه. راحتتر بگم ایرادها رو نمیبینم این ایراد میتونه یه ترک روی دیوار اتاق باشه که چهره بدی به فضا داده تا یه حرکت ایما و اشاره با هزار معنا از طرف یه همکار حسود. بله گاهی وقتها باید عینک رو برداشت و به چشمهامون اجازه بدیم که راحتتر و کلیتر همه چیز رو بگاه کنه. اینجوری زندگی خیلی شیرین میشه.[لبخند]

سارا

اره دنیایی زیبا با ادمهای خوب...

مهتاب

آره ....وقتی همه چیزو طوری که دوست داری تصور کنی دنیا قشنگ تر میشه ....

حباب

زیبا تر اما نه چندان حقیقی...

شیرین

مثل وقتی که آدم دور خودش می چرخه...همه تصویرا قاطی میشن و به هم می چسپن و یک میشن.واسه خودش سماعی میشه،‌ کنار گذاشتن عینک.

ستایش

کاش با تصور همه چیز حل میشد.