زمان

من و تو بارها زمان را

در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

از ما انتقام می گرفت ...

                                              "گروس عبدالملکیان"

 

/ 7 نظر / 14 بازدید
سارا

صدای عقربه ها ماه هاست که در سرم می کوبد من همچنان در فکر توام چرا باطری ساعت تمام نمی شود

مه جبین

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق...

نسترن

انتقام گیرنده ی ِ بی رحم ِ مضخرف!

شنیا

زندگی به رفتن است - در همیشه های پا به راه - گاه راه و گاه چاه و گاه... آه!

نسترن

نوروز مبارک باشه و سال جدید سرشار از اتفاق های ِ خوب و شادی و سرسبزی باشه براتون قلندر عزیز :)

برهما ماهایانا

سلام همکار عزیز گروس عبدالملکیان هر شعری ازش بزاری زیبا ست ...از انتخاب شعریت خوشم اومد

مهتاب

یك ساعت آفتاب بتابد خاطره ی آن شب بارانی را ازیاد میبرد.. این است حكایت آدمی فراموشی...[خنثی]