دیوانه

دیوانه است او
که هربار حرف می­زند
دیوار به سمتِ دیگرش نگاه می­کند

دیوانه است او
که همچنان به کندنِ شب ادامه می­دهد
و خُرده­ های تاریکی را زیرِ تخت پنهان می­کند

دیوانه است او
که گفته بود می­رود
امّا رفت
و گفته بود می­ماند
امّا ماند

و گفته بود می­خندد
امّا خندید

دیوانه است او
که رفتن و ماندن و خندیدن را بی­خیال شده
به کندنِ معنیِ «امّا» فکر می­کند

دیوانه باید باشد
که با طناب
او را به سپیده ­دم بسته ­اند

دیوانه است او
که دیروز تیربارانش کرده ­اند و

هنوز به فرار فکر می­کند ...


" گروس عبدالملکیان "
 
 
/ 4 نظر / 29 بازدید

دیوانه است دیگر...!

مه جبين

شب ها که به کوچه می روم بوی غلیظ دیوانه گی ام رج می خورد به ستاره ای تنها و در حفره های فراموشی دنبال بادبادک کودکی ام جا پای پرسه را به ابرهای غریبه می سپرم آن قدر که باران ببارد و راه خانه در ازدحام خاطره تاریک شود به پشت سر نگاهی نمی کنم ادراک خالی خیابان هیچ راهی را به خاطر من پس نمی دهد ناچار می روم به رد ستاره وجب وجب کیسه های زباله می چینم و از لا به لای خیابان بی دلیل جارو کشان قدم های خیس ام را شماره می زنم انگار از میان شب ستاره ای ساکن پا به پای من فرار کرده است ...

baran

Goftam divaneat mimanam ama mandam....,

شیما

:) خیلی این شعرش خوبه. تو ایران فردا هم چاپ شد...