يا رب

بگذار تا حيرتم را مثل موج، رها ببينم که يا رب؛

در ميان اين همهمه های وحشتناک و بی نشان از درستی،ديگر ندای چلچله ی فريادم را،حتی سايه هميشه همراهم،نمی شنود.........

                                                                        *يا حق*

/ 18 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرنود حسني

حالا رسيدي به حرفم...ديدي که من چه مي کشيدم اما چه بايد کرد تقصير شاعرهاست... آنها مي گويند سايه بايد باشد تا بگويم هستم....اما...

مرضیه

۱- سلام ۲- ممنونم از مهربونيات ۳-تقديم به قلندر، /قلندر وار می نوشی ز جام وصل آن دلبر/ به نقش کفر و دین منگر مجو تقلید و افسانه

آواره

.. سايه ها هم ديگر همراهی نمی کنند...!

bahar

سلام قلندر عزيز ... ممنونم از حضور هميشگيت ... غيبت منو ببخش ... من مدتی نبودم ... ولی الان اومدم ... متنای قشنگت و خوندم ... موفق باشی

nishi

سلام.دوش با یاد تو بر ماه نظر میکردم/شکوه از هجر تو با مرغ سحر میکردم/به هوای سر زلفان و دو چشم سیه ات/با صبا از سر کوی تو گذر میکردم/ جام از باده تهی بود ولی مست و خراب/عوض می به گلو خون جگر می کردم/....

آنوشا

سلام....متاسفانه اين مشکل رو سالهاست که داريم...از همان وقتی خسرو پرویز نامه پيامبر اسلام رو بدون هيچ فکر و توجهی پاره کرد تا به امروز که مردم عادی بی فکر و منطق یکديگر رو محکوم ميکنند...ممنون از نظر...موفق باشيد.

آزاده

اندوه در کمينمان نشسته به خانه ام بيا

مرتضي

سلام.قلندرعزیز. پنجره ای را که رو به تجلی گشوده ای دوست دارم.