لحظه ای...

در محراب ديدگانت،تمام تهنيت هايم را رو به مرگ نشانده ام....

اما آنان به دنبالم،بدون فهميدن سبب ها،قدم ها می پيمايند و من بدون هيچ گناهی...

آه،آن هنگام که در کوير نشدن ها،زورق سبزت را پناهگاهی يافتم بر آغاز سفرهايم؛

اما در خاتمه پرواز و بازگشت به وطن،

                                                 خانه ويران بود.......

                                                                     *يا حق*

/ 5 نظر / 8 بازدید
shima

سلام.....خيلی ها به خاطر ندانستن ديگران محو شده اند.....

گل سانا

سلام...تو نبودی...ما نبوديم...آنگاه که خانه می سوخت ما نبوديم...دوست منخوشحال می شم نامم درخلوتتان باشد....

فرنود حسني

سلام باور کن باور کن باورکن من کسی را می شناسم که هر روز در اين فکر بود که چرا باغچه خانه اشان سيب نداشت....فکرش را بکن اگر خانه ويران نمی شد و باقی می ماند ....مصيبت بود روزی که سيب گاز زده از دست او بر زمين می افتاد

آزاده

از جملهء رفتگان اين راه دراز/بازآمده کيست تا به ما گويد باز/پس بر سر اين دوراههء آز ونياز/ تا هيچ نماني که نميآيی باز... به روزم و منتظر

اوازباران

من ان ويرانی مطلقم که به ابادی رسيده ام پايان سفر سوختنم نوازش خنک باران بود مرا ديگر هراسی از بازگشت نيست... * ياحق*